چهارشنبه , اسفند ۴ ۱۳۹۵
آخرین خبرها

۸۳۵

ــ به نفس کشیدن فکر کن.

+ خب؟

ــ هیچی. فقط، حواست پرت میشه.


بیشتر بخوانید »

۸۳۶

صادق، پنهان شده بینِ خبرهای صفحه اول روزنامه. فروغ یک چشمش از لابلای رنگِ سبزِ چمن‌ها پیداست. دهانِ دلقک را تیتر درشتِ تبلیغاتی در خود فرو برده. بینِ تمام این‌ها، دستِ دراز شده‌ای وجود دارد که دستبندِ پارچه‌ای‌اش بیشتر از آن‌چه هست، باریک به نطر می‌رسد. «همه‌ی وسایلتُ جمع کردی؟». کاش می‌پرسید «همه چیز رو جا گذاشتی؟ اون قابِ عکسِ که تووش طرحِ یه پانداست رو بنداز پشتِ بوفه‌ای که نمی‌بریمش. اون عروسک پنگوئن رو هم بذار کنار پنجره بمونه، شاید اونایی که جدید میان بچه داشته باشن. اون پیرهن مشکی رو هم نمی‌خواد بیاری. کاش می‌شد پرتش کنی تووی صورتش. بیخیال، اون پیرهن رو هم بذار کنار دیوار. اون دستبند پارچه‌ای رو هم بذار روی دستگیره در. انگشتر عقیقی که بهت داد رو هم بذار روی اُپن. تموم شد؟ همه چیُ جا گذاشتی؟ بریم».


پ.ن: جابجایی. از لانه‌ای به لانه‌ی دیگر که گنجشک‌های جدیدش، چشم‌های شادی خواهند داشت به کوریِ چشمِ لانه‌ی قبلی‌شان و خاطراتِ نحس‌اش.


بیشتر بخوانید »

۸۳۸

امروز که موهای ژولیده‌مو با کش بستم و با یه کلیپس سرپا نگهشون داشتم، افتادن. غش کردن. چشماشون سیاهی رفت و چنگ انداختن به پوست سرم و دلم ریش شد. وسط خیابون واستادم. دستمو بردم زیر مقنعه‌م که یکی بهم تنه زد. دوستم دستمُ گرفت و بردتم تووی مسجدِ همون نزدیکی. رفتیم تووی دستشوئی و مقنعه‌مُ درآورد. موهامو با بدبختی و چنگ و دندون از هم باز کرد و محکم بست‌شون. جیغم رفت هوا. صدای جیغ و ویغِ تارموهای سفید-مشکیم هم بلند شد. ولی بعد، سرپا واستادن. قد علم کردن. کش مو عین کمربند افتاده بود دور کمرشون و سینه ستبر کرده بودن. تا خونه، موی سفید نصیحتم می‌کرد که برای قد علم کردن، برای وانمود کردن به خوشبختی باید یه کشِ مو پدرِ صاحاب پدرتو دربیاره. جیغتو دربیاره. اشکتو دربیاره تا با یه میخ وصل شی به دیوار اتاقت و لبخند بزنی. بااقتدار. بی‌گریه. بی‌دعوا. بی‌دلتنگی.


بیشتر بخوانید »

.


در اینستا:
samasaeidinia

بیشتر بخوانید »

۸۴۱

کاش تو زندگی هم میشد تقلب کرد. یه کاغذ سفیدِ بدون خط برداری با یه خودکار 0.7 آبیِ panter انقدر تووش بنویسی که کاغذه شُل شه و وقتی نزدیکه که تموم جوهرش پخش شه، تاش کنی و بذاریش لای یه دستمال کاغذی و بچپونیش توو جیب مانتوت. بعد یه روز توو خیابون می‌بینیش. همونجوری خوش‌تیپ مونده. از آخرین باری که دیدیش دندوناش صاف‌تر شده و صورتش مهربون‌تر. ولی یه جسم ریز و کوچولو بغلشه. همه مردم بهش میگن «دختر». من بهش میگم آینه‌دق؛ دستمال رو از توو جیبت دربیاری. کاغذ رو باز کنی. ببینی نوشته «و او صبر کرد و بغضش را فروداد.» بعد بخندی و اشکت بیاد. یه پس‌گردنی بزنن بهت که رد شدی تو امتحان. ببرنت با جیغ و داد و گریه. و اون هنوز لبخند بزنه و دندوناش از دفعه قبل، صاف‌تر باشه.


بیشتر بخوانید »

۸۴۲

دقیق یادم نیست. یا یکی بهم گفته بود، یا خودم خوندم یا فقط فکر می‌کنم که خوندم یا یکی بهم گفته! ولی یه حسی بهم می‌گفت وقتی جای خوابیدنت عوض شه، خواب‌هات هم تغییر می‌کنه. شاید وقتی رنگِ سفید و خاکستری جایِ دیوار کرم‌قهوه‌ای رو بگیره، خواب‌هات هم سفید بشن. یا حتی خاکستری. حالا بااینکه بالشت همون بالشته و پتو همون پتو. ولی هوای اتاقم سردتر شده. بزرگتر شده. دلتنگیام بیشتر. فکر می‌کردم خواب‌هام عوض میشه ولی تا چشم روی هم گذاشتم و یکی یقه‌مُ گرفت و بردتم تووی یه دنیای دیگه، ترو دیدم با همون لبخندت که باعث میشه پوست کشیده‌ی روی گونت، خط بیفته.


بیشتر بخوانید »

۸۴۳

من و مامان همیشه سر ظرف شستن بحث‌مون میشه. اون با خنده و شوخی میگه خیرسرت دختر خونه‌ای. منم می‌خندم و میگم خوبه خودت میگی خیرسرت.

بعد یه قرار گذاشتیم؛ من هرروز ظرفها رو بشورم و اگه یه روز حالم به حدِ مرگ بد بود، مامان ظرف بشوره. خُب خیلی هم بد نبود، درسته که باید هرروز خونه رو هم جارو بکشم ولی بهتر از ظرف شستنه. چهار ماه و ده روز بعدش، مامان با گریه منو نشوند روی صندلی و بغلم کرد. خودش گریه می‌کرد ولی می‌گفت غمت نباشه، گریه نکنی، ببینم صورتتُ. اون روز مامان ظرفهارو شست. خونه رو هم جارو نکشیدم. حالا هرسال، همون روزی که چهار ماه و ده روز قبلش با خنده به مامان می‌گفتم خوبه خودت میگی خیرسرت؛ مامان ظرفهارو می‌شوره و آروم‌آروم اشکاش میاد. بعد بدون اینکه خونه رو جارو بزنه، چادرشُ برمی‌داره و میره امامزاده.


بیشتر بخوانید »